(شرافت گم شده)ای رفیقان باز گوییدم چرا؟امشبم تاریک وظلمانی است در چشم ترمشعله ها سر می کشد در قلب خونین آذرمکوچه ها بس تنگ وتاریکند ای یاران به پاآسمان شهر را من در غبار ننگ می بینم چرامن دراین وادی نه نوری در بصر بینم نه سرخی بر لبان یا گونه ایگو چرا گشت این چنین؟چشمِ بازی هست اندر این دیار خیره سر؟وای براین مردم شهر ودیاردیگر این جا در گلستانش نمی بینیبلبلی را در کنار گل رخان چهچه زنان باشدویا در خانه ای شمعی فروزان از برای اهل دل باشدویا این چا نمی بینی که مجنونی دوان در دشت لیلی سر نگون باشدویا فرهاد را تیشه بدوش از کوه می آیدنه قرآنی که شرح یوسفی گ نفیر سیمرغ...
ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 16:00